مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

113

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> از أو بگيرد ، اما حسين گفت : مهلت بده . » وليد مدارا كرد ومهلت داد وحسين سوى مكة رفت . مردم كوفه وفرستادگانشان پيش وى آمدند كه ما خويشتن را براي تو نگه داشته‌ايم با ولايت‌داران به نماز جمعه حاضر نمىشويم ، پيش ما آي . گويد : در اين وقت نعمان‌بن بشير انصارى حاكم كوفه بود . گويد : حسين ، مسلم‌بن عقيل‌بن ابىطالب ، پسر عموى خويش را پيش خواند وگفت : « به كوفه برو ودر مورد آنچه به من نوشته‌اند بنگر تا اگر درست بود سوى آن‌ها رويم . » گويد : مسلم روان شد تا به مدينه رسيد واز آن‌جا دو بلد گرفت كه اورا از راه بيابان ببردند ودچار تشنگى شدند ويكى از دو بلد جان داد . مسلم به حسين نوشت كه اورا از اين كار معاف دارد ، اما حسين بدو نوشت : « به طرف كوفه حركت كن » وأو برفت تا به كوفه رسيد وپيش يكى از مردم آن‌جا منزل گرفت كه ابن‌عوسجه نام داشت . گويد : وقتي مردم كوفه از آمدن مسلم سخن كردند ، پيش وى رفتند وبيعت كردند ودوازده هزار كس از آن‌ها با مسلم بيعت كردند . گويد : يكى از آن‌ها كه دل با يزيد بن معاوية داشت پيش نعمان بن بشير رفت وگفت : « تو ضعيفى يا ضعيف‌نما كه ولايت را به تباهى داده‌اى . » نعمان گفت : « اين كه ضعيف باشم اما مطيع خدا بهتر از آن است كه در كار معصيت خدا نيرومند باشم ، من كسى نيستم كه پرده‌اى را كه خدا پوشانيده بدرم . » گويد : آن كس گفتهء نعمان را براي يزيد نوشت وأو غلام خويش را كه سرجون نام داشت وبا أو مشورت مىكرد پيش خواند وخبر را با وى بگفت . سرجون گفت : « اگر معاوية زنده بود از أو مىپذيرفتى ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « پس از من بپذير كه كس جز عبيداللَّه بن زياد درخور كوفه نيست ، اورا ولايت‌دار كوفه كن . » گويد : يزيد نسبت به عبيداللَّه خشم آورده بود ومىخواسته بود اورا از بصره بردارد ، پس بدو نوشت كه از أو راضى شده وكوفه را نيز با بصره به أو داده ونوشت كه مسلم‌بن عقيل را بجويد واگر به دست آورد خونش بريزد . گويد : عبيداللَّه با سران مردم بصره بيامد وروى بسته وارد كوفه شد وبر هر جمعى كه مىگذشت وسلام مىگفت مىگفتند : « سلام بر تو ، اى پسر دختر پيمبر خداى » كه پنداشتند أو حسين‌بن علي عليه السلام است . گويد : وچون وارد قصر شد ، غلام خويش را پيش خواند وسه هزار به أو داد وگفت : « برو وكسى را كه مردم كوفه با وى بيعت مىكنند بجوى وبدو بگوى كه يكى از مردم حمصى كه براي اين كار آمده‌اى واين